محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
258
تاريخ الطبرى ( فارسي )
در روايت مالك بن دينار هست كه وقتى يوسف به ساقى گفت : « مرا پيش خداوندگارت ياد كن » ندا آمد كه اى يوسف بجز من پشتيبان گرفتى ؟ مدت زندان ترا دراز مىكنم و يوسف بگريست و گفت : « پروردگارا بليه فراوان دل مرا به فراموشى كشاند و سخنى گفتم . » عكرمه از پيمبر صلى الله عليه و سلم روايت كرده كه اگر يوسف چنان نگفتى و بجز خداى از كس گشايش نخواستى آن همه مدت در زندان نماندى . از وهب روايت كردهاند كه گفت : « ايوب هفت سال در بلا بود ، و يوسف هفت سال در زندان بود ، و بخت نصر هفت سال عذاب كشيد و هفت سال ميان درندگان بود » و شاه مصر خوابى بديد كه سخت بترسيد . از سدى روايت كردهاند كه خدا عز و جل رؤيايى بيمانگيز به شاه نمود ، هفت گاو چاق ديد كه هفت لاغر آن را بخورد و هفت خوشه سبز و هفت ديگر خشك . و جادوگران و كاهنان و اثربينان را فراهم آورد و قصه فرو خواند . گفتند : « خوابهاى آشفته است و ما تعبير خوابهاى آشفته ندانيم . » و آن جوان زندانى كه نجات يافته بود ، يعنى بنو ، پس از مدتى فراموشى به ياد يوسف افتاد و گفت : « من شما را از تعبير آن خبر دهم مرا بفرستيد . » و او را فرستادند و پيش يوسف شد و گفت : « اى راستگوى ، دربارهء هفت گاو چاق كه هفت لاغر آن را بخورد و هفت خوشه سبز و هفت ديگر خشك نظر بده كه شاه در خواب چنين ديده است . » از ابن عباس روايت كردهاند كه زندان در شهر نبود و ساقى پيش يوسف رفت و گفت : « درباره هفت گاو چاق تا آخر نظر بده . » از قتاده روايت كردهاند كه هفت گاو چاق هفت سال حاصلخيز بود و گاوان